

منظور از کار مضاعف و همت مضاعف کمی نیست، کیفی است.
مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا امسال را سال همت مضاعف و کار مضاعف قرار دادند.در متن فرمایشات ایشان آمده که کار جدید، کار بهتر؛ یعنی هم کار بیشتر و هم بهرهوری بیشتر. البته این مضاعف بودن به معنای دقیقاً دو برابر نیست که کسی بگوید من که دوازده ساعت کار میکردم حالا باید بیست و چهار ساعت کار کنم؛ نه، منظور کمی نیست، منظور کیفی است.
ممکن است شما فکرتان را به کار بیندازید، بهرهوری کارتان را ده برابر کنید. ممکن است شما نیتتان را اصلاح کنید، ممکن است شما تصمیم بگیرید به نواندیشی، بازنگری، اصلاح امور، ابتکار، ابداع و راه نو و اینها آثار چندین برابر برکارتان بگذارد. اینها بیجهت نیست، حقیقتهایی است که در پیشگاه خدای متعال وجود دارد. اینکه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید که شما سه تا تسبیحات اربعه بگوئید ثواب یک عمره دارد، زیارت حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ثواب هزار حج دارد یا خداوند صدقات را مضاعف و ربا را نابود میکند، اینها حقیقت است.
ویژگی معصومین (علیهم السلام) این است که اراده آنها منطبق بر اراده خداوند متعال است، یعنی امام زمان (علیه السلام) میفرمایند "قلوبنا اوعیه مشیة الله"، یعنی قلب ما ظرف مشیت خداست. این است که معصومند، چون اصلاً کاری نمیکنند و به چیزی نمیاندیشند جز آنچه خداوند متعال میخواهد و چون عالم کامل به علم الهی و دین الهی و صاحب اراده کامل و انسان کامل هستند؛ بنابراین معصوم بودن آنها بدیهی است. معصوم بودن یک چیزی نیست که خداوند متعال به ائمه اعطا فرموده، باشد بلکه معصوم بودنشان به خاطر انسان کامل بودن، عالم بودن و قلبشان ظرف مشیت الهی بودن است که معصومند، یعنی عملاً معصومند و حرفی که میزنند، حرف خداست و اینکه خدا واجب کرده که ما به حرف معصوم عمل کنیم، به خاطر این است که حرفی که معصومین علیهمالسلام میزنند همان حرف خداست و از اراده خدا برخاسته است.
اینکه ما تکالیف دینیمان را از ولایت اهل البیت میگیریم، فقها از قرآن کریم و روایات اهل بیت استنباط میکنند که تکلیف انسان در یک شرایطی چیست، به خاطر اینکه میروند ببینند در مشیت الهی چه آنچه در کتاب الهی آمده، چه آنچه بر مشیت الهی که در قلب معصومین جای داشته چه چیزی را نوشتهاند، چه چیزی را فرمودهاند، چه چیزی را امضاء و چه رفتاری کردهاند، در مقابل چه گفتار، عمل و کرداری، بر اساس آن مشخص میکنند که تکلیف ما این است، پس اینطور نیست که حالا یک کسی پیدا شود، بیحساب و کتاب و معلوم نیست از کجا آمده، دارد کجا میرود یا به کجا وابسته است، بخواهد حرف بزند، حکم بدهد، موضع و تصمیم بگیرد و خیال کند که درست است. این مربوط به معصومین است که قلوبشان ظرف مشیت الهی است و فقها هم باید از کلام آنها و قرآن استنباط و احکام الهی را صادر کنند و فرد دیگری هم حق این کارها را ندارد.
ما باید از سرچشمه همه چیز را بگیریم.باید همت مضاعف و تلاش کنیم، ببینیم که خدا چه میخواهد، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را چه چیز راضی میکند، نایب امام زمان امروز از ما چه میخواهد، جهتگیریمان و نقطه هدف را آنجا بگیریم و به خدا توکل کنیم، از او کمک بگیریم، همه نیرویمان را به کار بگیریم و به سمت هدف جهش کنیم؛ این میشود همت مضاعف.
کار مضاعف یعنی استطاعتمان را افزایش بدهیم و هرکس، هرطور میتواند استطاعتش را افزایش دهد. در روایات عمره آمده که هرکس در حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) انفاق کند خداوند دویست برابر به او پاداش میدهد و در روایت دیگری دیدم که هرکس در حرم خدا، در بیت الله الحرام انفاق بکند هزار برابر پاداش دارد؛ بنابراین اگر در میدان عبودیت خدا نیت و همت کردی هزار برابر کارت بهرهوری پیدا میکند و اگر در میدان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همت کردی دویست برابر و اگر در میدان امام زمان(علیه السلام) اقدام کردی چندصد برابر میشود، اما اگر در میدان محیط کار خواستی خودت را نشان بدهی، خبری نیست و اگر در میدان فامیل و خانواده و غیره باشد بدتر در میدان نفس باشد نزول میکنیم.
این است که آدم جلوی چه عظمتی تعظیم بکند. قرآن میفرماید: «لله العزه و لرسوله و للمومنین» (منافقون / ٨) یعنی عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است. این یعنی هر کس عزت میخواهد راهش این است. مهم این است که این همت و کار مضاعف با چه نیتی در چه میدانی، به سوی چه هدفی و برای تعالی چه نظامی و در راه تبعیت از چه کسی و برای عبودیت چه الهی باشد
- نپذيرفتن صدقه از علو طبع
«جنيد» (1) گفت: «مبلغي درهم براي «حسين بن مصري» بردم. و فرزندش تازه به دنيا آمده بود و در صحرا مي زيستند و همسايه نداشتند. از قبول پول خودداري کرد. پول را گرفتم و درون اتاقي ريختم که همسرش در آن ساکن بود و گفتم: اي زن! اين مال توست. پس او چاره اي براي کاري که کردم نيافت». (2)
- بندگي غير خدا را نکردن
گفت: صوفي آن است که نه مالک باشد و نه مملوک. مالک نابودن نشان بندگي است، و مملوک نابودن نشان بزرگ همتي است. مالک نباشند از بهر آنکه دانند که ما بنده ايم به رقي (3) که آن رق را زوال نيست و بنده را ملک محال است ...
دون همت کسي باشد که بنده همچون خودي باشد ...
بنده آن کس باشد که مالک توست نه بنده آن کس که ملک تو است، که بنده ملک خويش بودن محال است. (4)
گروهي اند ايشان که همت ايشان به خداي تعالي بسته است. ايشان را هيچ همت نيست سوي کسي ديگر جز خداي تعالي. معني اين سخن آن است که بلند همتانند، از بلند همتي که هستند در همت ايشان، جز خداي تعالي کس در نگنجد که هر کسي زير همت خويش پنهان است، و قيمت هر کسي همت او است، و مقدار همت او در مقدار دوستان او است. تا بعضي بزرگان گفته اند: «قيمة کل امري حبيبه». (5) پس آنکه با سگ عشق بازد به صورت مردم است، ليکن همتش سگ است و کبوتر باز همچنين، و سيم و زر همچنين، و سرا و ضياع همچنين، و آنچه بدين ماند. و اين طايفه ننگ دارند که همت خويش را به چيزي مشغول دارند که آن چيز زير ذل کن (6) درآمده است. (7)
- شناختن قدر خويش
سگي پاي صحرانشيني گزيد
به خشمي که زهرش زدندان چکيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خرد
پدر را جفا کرد و تندي نمود
که آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه مرد پراگنده روز
بخنديد کاي مامک دلفروز!
مرا گر چه هم سلطنت بود بيش
دريغ آمدم کام و دندان خويش
محال است اگر تيغ بر سر خورم
که دندان به پاي سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگي
وليکن نيايد زمردم سگي (8)
- داشتن آرزوهاي بزرگ
«يعقوب ليث» (9) پيش از آنکه پادشاه شود، روزي با جوانان قبيله در جايي نشسته بود. پيري از اقرباي وي به آنجا رسيد. گفت: «اي يعقوب! جواني خوبروي و رشيد و رسيده اي. دست پيماني (10) لايق سامان کن تا عروس جميله از اعيان قبيله براي تو خواستگاري کنم». يعقوب گفت: «اي پدر! آن عروس که من مي خواهم دست پيمان او مهيا کرده ام». گفت: «آن کدام است». يعقوب شمشير از نيام برکشيد و گفت: «من عروس ممالک شرق و غرب را خواستگاري کرده ام و دست پيمان او اين شمشير آبدار و اين تيغ جوشن گداز است».
دريا و کوه را بگذاريم و بگذريم
سيمرغ وار زير پر آريم خشک و تر
يا بر مراد بر سر گردون نهيم پاي
يا مردوار در سر همت نهيم سر (11)
- دل بسته نبودن به دنيا
بعضي از مشايخ گفته اند: «هر که ايمان او صحيح و ايقان (12) او صريح باشد، سوي آفرينش و آنچه در اوست نظر نکند. از آنکه خساست همت از قلت معني است، که در غير حضرت عزت نه منفعت است و نه مضري. و اقبال بر چيزي، يا از براي جذب منفعت باشد و يا دفع مضرت. پس به حصول اين ادراک، نظر از کون منقطع شود و خلاصي از خساست همت که التفات به سوي اغيار (13) است دست دهد». (14)
بعضي از همت ايشان عالي تر افتاده، به دنيا نظر نيندازند و به نعيم فاني (15) او نپردازند و از اقبال (16) او شاد نشوند و از ادبارش (17) غمگين. وليکن از دوزخ بهراسند و نعيم بهشت را غايت مقصود شناسند. (18)
- بزرگ دانستن طينت آدمي
يکي از بزرگان به عيدگاه رفت. با جامه هاي کهنه و خلق. (19) يکي از حاضران گفت: «زينت تو کجاست؟» گفت: «من زينت را از آن بزرگ تر مي دانم که به طينت بدخواه آميخته کنم و طينت خود را حقيرتر از آن مي دانم که زينتي بر او بربندم. تو نمي داني که زينت نفس از زينت لباس بزرگ تر و بلندتر بود». (20)
با سلام
از امروز با موضوع سربلندی ایران و ایرانی و اهداف و آرزوهای مشترک ما در این وبلاگ می نویسم
